عباس جعفری - پاکوب
کوتاه است و بس کافی برای هر که پنبه ی جانش به روغن چراغی آغشته باشد. خود کبریت است برای انبار جانی که تو باشی. شوق در قلمهی پاها بالا می دود و خون سرازیر می شود در کف پاها تا آن گونه توان یابد که باید و بایست.
چیزی مثل یک انگشت اشاره در جانت، دوردست ها را نشان می دهد، و سربالایی های سخت راه، از پنیر نرم تر است و سر به زیر تر.
از پشت درههای دور اندیکا، بیبی سالخورده بر سر دیوار خانه ای توسری خورده و خرد، دست ها سایبان کرده و دوردست های شمال را می نگرد. چشمان خسته و دیر زیستش اکنون جان یافته و چونان عقابی سالخورده کوه ها را می کاود. او که به گاه رشتن و بافتن چشمش به رنگ ها راه نمی برد، چه مشتاق اکنون برف را بر سرههای دوردست زردکوه می بیند. پس کمر راست می کند و با صدایی که از سالخوردگی های دیر زیستانه اش بعید است، فریاد می کند که:
«آخ، آی کارد به جگر رسیده ها! بار کنید که وقت کوچه!»
در باره ی عباس جعفری بخوانید در پاکوب - بخش چهره ها
کوهنوردی در دهه پنجم زندگی گویی حال و هوای تازه ای دارد و نشاط دیگری به انسان می بخشد, یک ارتباط تازه با طبیعتی که سخت در معرض هجوم ما انسانهاست, در این وب لاگ اگر فرصت لازم فراهم آید به ارایه گزارش های کوهنوردی و یا طبیعت گردی و مسایل زیست محیطی میپردازیم