«کافه کوه» سر بزنگاه «عشق» است! ... آنها که میروند میدانند!
«کافه کوه» برقرار است!
«کافه کوه»؛ سر بزنگاهِ «عشق» است!
آنها که میروند میدانند!
... و ای «کافه کوه»! ... در نور «مهتاب» ... در چهرهی «گل» ... در زلف «سنبل» ... روی تو بینم!
«کافه کوه» برقرار است!
«کافه کوه»؛ سر بزنگاهِ «عشق» است!
آنها که میروند میدانند!
... و ای «کافه کوه»! ... در نور «مهتاب» ... در چهرهی «گل» ... در زلف «سنبل» ... روی تو بینم!
یک - خانوما، آقایون، من حتما حتما میام، دلم برای کافه کوهی ها خیلی تنگ شده!!
دو - دو تا تولد هم داریم!! ، حواستون به این دوتا شهریوری باشه لطفا!! (عباس و حسین)

در آخرین پنجشنبه این ماه و در کافهکوه ، بار دیگر شاهد دیدار وبلاگنویسان کوهنورد و دیگر علاقهمندان به طبیعت زیبای سرزمینمان خواهیم بود !
ساعت 15 پنج شنبه 28 شهریور کافه محمد تهرانی
کافهکوه یعنی نشستن در کنار یکدیگر و از آرزوها و دغدغهها و از هر دری سخن گفتن ... کافهکوه یعنی دوستی ، مهربانی و همراهی ... کافهکوه یعنی سادهگی و نشاط ... کافهکوه یعنی فضایی برای باور ، اعتماد و شادی کوهنوردان ، کوهنویسان و همهی علاقهمندان به طبیعت زیبای ایران ... کافهکوه چیزی جز یک "امکان و موقعیت" نیست . امکان و موقعیتی برای گفتوگو ، تبادل نظر و انتقال تجربیات بزرگ و کوچک ... کافهکوه ، اتفاقی فرخنده در کوهنوردی ایران است ...



متی میگفت:
کمترکاری دیدهام که برای اخلاق انسان مضرتر از پرداختن به اخلاق باشد!
کسانی میگویند راستی را باید دوست داشت، به وعده وفا نمود و در دفاع از نیکیها مبارزه کرد؛
ولی درختها نمیگویند: سبز باید بود و میوه را راست به سمت زمین رها کرد و وقتی که باد میگذرد، زمزمه در برگها انداخت!
اندیشههای متی - برتولت برشت
پ ن - متی فیلسوف باستانی چین است و کتاب اندیشههای متی (ترجمه بهرام حبیبی سال ۱۳۵۵) از برگردان انگلیسی متن چینیُ به آلمانی ترجمه شده است و برشت نیز بر این ترجمهها چیزهایی افزوده است.
یادگاری نویسی و رنگ پاشی بر روی سنگ ها!
دزدی لوازم و تجهیزات!
لات بازی و فحاشی!
و سرانجام چاقوکشی!
من نمی فهمم کسانی که شاهد ماجرا بوده اند، چرا ساکت اند و چیزی نمی گویند؟
آقایان «رسول و مهراد» که از گیلان به علم چال رفته اید، شما چرا و به چه حقی یادگاری های زشت خود را بر پیشانی کوه نوشتید؟
مربی محترم تیم گیلان! هیات کوه نوردی گیلان! شما چه برخوردی با این کوه نوردان پرمدعا داشته اید؟
و

هیات کوه نوردی اراک!
آیا چاقوکش ها و نفس کش طلبانی که علم چال را از چاله میدان تمیز نمی دهند، می شناسید؟
آیا آنها را فراخوانده اید؟
از آنها برای آلودن فضای کوه و طبیعت و برای این لمپنیزم تهوع آور بازخواست کرده اید؟
پ ن
اول اینکه این پست را با موزیک متن فیلم قیصر بخوانید و دوم اینکه بعضی پدیدههای زشت که با سرعت در جامعه کوهنوردی رواج میگیرند، نصیحت بردار نیستند!!

اینجا در سایت انجمن کوه نورزدان ایران چنین آمده است:
"اعضایی از انجمن، دربارهی برنامهی گشایش مسیر ایران در برودپیک، در فضای اینترنتی اظهار نظر کردهاند. به آگاهی میرساند که تمامی اظهارنظرهایی که این دوستان داشتهاند، نظرات شخصی ایشان بوده و نظر انجمن کوه نوردان ایران نیست.
انجمن ترجیح میدهد تا انتشار گزارش کامل از سوی مسوولان برنامه، و انجام بررسیهای فنی در کمیته های کارشناسی، در این مورد اظهارنظری نداشته باشد."
این بیانیه بسیار مبهم و پرسش برانگیز است، چرا؟
اعضایی از انجمن یعنی دقیقن چه کسانی؟ انجمن از روز تاسیس تاکنون بیش از جهار هزار عضو داشته است. خوب کدام یک از این اعضا در مورد برودپیک اظهار نظری کرده اند که با مواضع انجمن همخوانی ندارد؟
اگر منظور از اعضا، اعضای هیات مدیره است؟ فقط یک نفر از آنها، سیامک شایان پور نگاه و نظر انتقادی خود را بیان کرده است. آیا منظور این بیانیه، نایب رییس هیات مدیره، سیامک شایانپور است؟
اصولن نظر انجمن چیست که با نظر سیامک شایان پور و آن چهار هزار نفر تفاوت دارد؟
پرسش بعدی این است که اظهارنظر آن اعضا در فضای اینترنتی چه بوده است؟ آنها چه گفته اند؟
سیامک شایان پور ، عضو جاوید باشگاه دماوند و مدیرعامل پیشین آن است و در حال حاضر نایب رییس انجمن کوه نوردان است. اظهار نظر او و دیگران چرا باید انجمن را به صدور بیانیهای چنین معنیدار وادارد؟
خانم حبیبی
اجازه بدهید بگویم که دور از ذهن نیست که کسی یا کسانی صدور این بیانیه را به شما تحمیل کرده باشند.
من، نه به عنوان یکی از فعالان انجمن و نه بهدلیل حضور در سه دورهی مدیریتی انجمن و نه به عنوان رییس پیشین این سازمان، بلکه به عنوان یک عضو ساده، به صدور این بیانیه اعتراض دارم. چرا که روح سازمانهای مردم نهاد، روح انجمن و روحیهی مداراجو و مردمی شما را هدف آسیب خود قرار داده است.
این بیانیه اهانت باراست
آموزش
نخست باید گفت که متاسفانه در جامعه اعتقاد محکم و درستی به آموزش و مبانی نظری و عملی آن وجود ندارد و البته کوهنوردی ایران هم به همین درد مبتلاست و بسیاری از کوهنوردان تنها تجربهیبه کوه رفتن و در کوه بودن را کافی میدانند و خود را از گذراندن دورههای آموزشی مرتبط با کوهنوردی بینیاز میدانند و جالب است که بدانیم تعدادی از چهرههای جان باخته در کوه در چند سال اخیر از خیل همین پیشکسوتها و با تجربهها بودهاند که متاسفانه روش کوهنوردی آنها حکایت از عدم اعتقاد آنها به این امر حیاتی است.
هنگامی که به کوه میرویم باید از آموزشهای بنیادی و اولیه کوهپیمایی، از چگونگی انتخاب پوشاک مناسب، از نوع تغذیه درست، استفاده از ابزار کوهنوردی مناسب هر صعود، از بیماریهای شایع کوهستان، از جهتیابی و نقشهخوانی، از کمکرسانی اولیه پزشکی و و و آگاه باشیم.
آیا خوانندگان این مطلب میدانند که تا بحال چند کوهنورد بر فراز قله توچال و بر فراز پایتخت و در شرایط آّب و هوایی نامناسب تنها بهدلیل به همراه نداشتن یک قطبنما و عدم توانایی در تشخیص شمال و جنوب، پا به دامنههای شمالی کوه گذاشته و جان خود را از دست دادهاند و یا پوشاک نامناسب و تغذیه غیر اصولی چه مشکلات بزرگی را برای کوهنوردان پدید آورده است؟
واقعیت دیگری که در جامعه کوهنوردی ایران با آن روبرو هستیم ایناست که هر روز گروههای تازهای از همنوردان ما پس از اینکه تعدادی از کوههای بلند ایران مانند دماوند و سبلان و علم کوه را صعود کردند، به فکر سفر به خارج از مرزها ، به کوههای بلندتر و صعود به ۶۰۰۰ و ۷۰۰۰ متری ها میافتند، همنوردانی که بخش عمده ای از آنها هرگز یک دوره آموزش کوهنوردی را طی نکرده اند و ساده انگاری در مورد صعود به ۶۰۰۰ متریها و ۷۰۰۰ متریها با این تفکر نادرست که صعود به دماوند، آن چه آمادگی را که نیاز دارند، به آنها بخشیده است، درتابستان امسال (سال هشتاد و هفت، زمان نوشتن مقاله) دو نفر از ایرانیان را به کام مرگ کشید و چه بسا دیگرانی هم در صف مرگ بودند که با خوش شانسی از این مهلکه جان بهدر بردند .
شهرت و افتخار
لحظهی شیرینی است آنگاه که بر روی صحنهای ایستادهایم و مردم ، دوستان و آشنایان و حتی بیگانگان ما را با هیجان تشویق میکنند ، دانشآموزی که برای موفقیت تحصیلی تشویق میشود، دانشمندی که برای یک کشف علمی ستایش میشود، فوتبالیستی که پس از گل زدن، شادمانه به سوی هواداران میدود و کوهنوردی که کوهی بلند و دشوار را صعود کرده و اکنون که به شهر بازگشته، حرفها و خاطرات بیشماری دارد تا برای ما بگوید، از آن کوه سخت و یخ زده، از آن گردهی سنگی رام نشدنی، از آن طبیعت وحشی و بکر سخن ها بگوید و از اراده، از همت و تلاش، از آن شب های سرد و سخت و از آن لحظه با شکوه گام بر قله گذاشتن و از جادوی کوههای بلند و سرانجام از دوستی.
اما دریغ و صد دریغ اگر این جادو و اگر بالیدن به این همه لحظه های باشکوه ما را از اندیشیدن به دوستی و از جان آدمی ، جان خود و جان دیگران دور سازد
و حادثه این جا هم سایه به سایه ماست و ما را رها نمیکند .
هیجان خواهی
عامل مهم دیگری که در بروز حوادث ورزشی و ورزش های با درجه خطرپذیری بالا از چمله کوهنوردی دخالت دارد هیجان خواهی (Sensation Seeking ) یا نیاز به شور است، هیجان خواهی از موضوعهایی است که در سالهای اخیر بسیار مورد توجه جامعهشناسان ، روانشناسان و علاقمندان و فعالان حوزه ی فرهنگ و مسائل مربوط به انسان قرار گرفته است .
ترس غریزهای است که موجودات جهان و از جمله انسان را از خطرات پیرامون خود میرهاند و بدیهی است که این غریزه در انسانها متفاوت عمل می کند مثل ترس از سقوط، ترس از رودخانه خروشان، ترس از تصادف در خیابان و بسیاری مثال های دیگر و هر چند که میزان ترس افراد در موارد مشابه یکسان نیست و بعضی بیشتر و بعضی کمتر می ترسند، اما اگر این غریزه نبود بسیاری از ما قبل از اینکه رو به کوهنوردی بیاوریم، از بام خانه به درون کوچه یا حیاط خانه همسایه سقوط کرده بودیم، از سوی دیگر باید دانست که در مقابل ترس، هیجان خواهی هم غریزه دیگری است که در ما وجود دارد و ما را به کشف ناشناخته ها و بویژه سفر به طبیعت برمی انگیزاند، فراموش نکنیم که تا گذشته ای نه چندان دورشاید تا صد سال پیش انسان برای ادامه حیات راهی به جز دست و پنجه نرم کردن با طبیعت نداشت و بنابراین نیاز به حضور در طبیعت یک غریزه است و فعالیت هایی مانند کوهنوردی به ما فرصت برطرف کردن این نیاز را میدهند.
ترس از یک سو و هیجان خواهی از سوی دیگر هر دو به حفظ حیات کمک میکنند.
شکی نیست که در جریان زندگی و با افزایش شناخت و مهارت های ما ، ترس کمی عقب می نشیند، مثلا هنگامی که ابزار جهت یابی مثل نقشه و قطب نما و یا جی پی اس در دست داریم، ترس از گم شدن در جنگل به مراتب کمتر از زمانی است که دست خالی به طبیعت می رویم، یا زمانی که لباس خوب و مناسبی بر تن داریم، ترس از سرما زدگی و فرو دمایی در زمستان، کمتر از زمانی است که با لباس شهری به کوه رفته ایم و یا آشنایی به فن کوهنوردی و سنگ نوردی اعتماد به نفس بیشتری برای صعودهای دشوار در ما ایجاد میکند،
اما این مرز کجاست؟ تا کجا می توان نترسید؟ و یا این طور بپرسیم: کجا باید ترسید ؟
بدیهی است که پاسخ این سؤال بر اساس دانش ما و آموخته ها و مهارت های مان و همچنین عامل ترس درونی مان با هم فرق می کند .
فرق نترسیدن و شجاعت چیست ؟
در روزهای بحرانی مانند بهمن ۵۷ و یا روزهای جنگ ویا زمانی که برای نجات همنورد خود اقدام میکنیم ممکن است دست به کاری بزنیم که در شرایط عادی با منطق ما سازگاری ندارد، اما برای دستیابی به آرمانی والا از جان خود هم میگذریم، آرمانی بزرگ مثل نجات جان یک انسان، نجات جان یک همنورد که به یاری تو زنده می ماند. ولی باید بدانیم که نترسیدن اگر حد و مرزی نشناسد، دیگر نه تنها شجاعت نیست، بلکه یک بیماری است.
هیجان خواهی بالا!
اگر چشم خود را ببندید و از عرض بزرگراه همت عبور کنید هیجان زیادی را تجربه خواهید کرد ولی به احتمال بسیار بالایی کشته می شوید . این نه یک کار شجاعانه ، بلکه یک هیجان خواهی افراطی است که می تواند می تواند یک نوع بیماری تلقی گردد.
دزدی از فروشگاهها و یا از بانک با وجود احتمال بالای دستگیری، داشتن شریک جنسی متعدد و ناشناس بدون در نظر گرفتن خطرات آن ، چشیدن و خوردن هر نوع غذا و خوراکی بدون توجه به خطر ابتلا به مسمومیت و یا بیماری و استفاده از مخدرها و قرص های هیجانآور، بعضی از نشانههای هیجان خواهی بالا یهشمار میروند و شاید سفر به ناشناخته ها، کوهنوردی و سنگ نوردی در مسیر های خطرناک و بدون حمایت و پشتیبانی فنی و اجرایی مناسب را هم بتوان به لیست بالا اضافه کرد.
فعالیت های هیجان خواهانه به چهار دسته تقسیم میشوند:
یک - هیجان خواهی از راه انجام کارهای خطرناک و ماجراجویانه که عده ای کوهنوردی و سنگ نوردی را در این گروه قرار میدهند.
دو - هیجان خواهی از راه تجربه های جدید مثل سفر و یا موسیقی
سه - هیجان خواهی از راه اجازه دادن به بروز آزادانه احساسات
چهار - ناآرامی و فرار از روزمرگی بهویژه در شرایط زندگی کسالت آور
چه زمانی و چرا ممکن است کارهای هیجان خواهانه به آسیب دیدگی و یا مرگ فرد و یا دیگران بینجامد؟
یکی از دلایل این امر اختلال در قدرت تصمیم گیری و یا بررسی درست جوانب و عواقب آن تصمیم است مثل بیماران با افسردگی دو قطبی و جالب است بدانیم که بخش قابل توجهی از هیجان خواهان افراطی دچارافسردهگی شدید هستند، دلیل مهمتر شاید مکانیزم درونی بدن انسان است که به او احساس امنیت میدهد! مثل اینکه انسان ها احتمال مرگ و یا آسیب خود را همیشه کم و یا منتفی میدانند و این احتمال را بیشتر برای دیگران میدانند، این احساس در زندگی عادی به ما کمک میکند تا با آرامش خاطر و با کمترین استرس و فشار روانی زندگی کنیم، در غیر اینصورت هر لحظه نگران بروز حادثهای ناگوار هستیم و تحمل چنین سطح بالایی از استرس و نگرانی امکان هر نوع فعالیتی را از ما سلب میکند و زندگی کمابیش به شکنجهگاه روانی انسان بدل میشود. اما باید هوشیار باشیم و بدانیم در کارهای با ریسک پذیری بالا و ورزش های نسبتا خطرناک مانند کوهنوردی، آرامش خاطر بیش از حد میتواند مرگ بار باشد.
جالب اینجاست که هر چه تجربه و مهارت های انسان بیشترمیشود امکان انجام کارهای پرخطر او هم بیشتر میشود و بنابراین سرپرست یک برنامه کوهنوردی باید از این عامل خطرساز آگاه باشد تا بتواند در هنگام یک تصمیمگیری خطرناک از خود بپرسد که آیا همه اعضای گروه تحت سرپرستی او قادر به انجام آن کار هستند ؟ و نیز اینکه توانمندیهای خود را برای گذر از یک موقعیت دشوار برای همه افراد تیم تعمیم ندهد.
این پدیده را خوش بینی غیر واقع بینانه مینامند که میتواند در ورزشی مثل کوهنوردی مرگ بار باشد.
در پایان تاکید میکنم که با وجود تاثر همنوردان و خانوادههای آنان وظیفه داریم که به مرگ کوه نوردان بپردازیم به چند دلیل مهم:
انسان و سلامتی او، همیشه و در همهجا از هر کوهی مهمتر و با ارزشتر است و هرگز و هرگز اجازه نداریم جان یک انسان را با افتخار صعود و یا هزینه سنگین آن و یا زمانی که برای صعود صرف کرده ایم و یا هر چیز دیگری مبادله کنیم.
باید دلیل مرگ انسان در کوه روشن شود تا ما با این تجربه و درس، از بروز حوادث مشابه جلوگیری کنیم و سرانجام آنکه:
خطاهای انسانی را به پای خطرهای بالقوه کوهنوردی نگذاریم!
امسال این روز، شنبه ۲۴ ماه اوت بود،
در هر سفری به آلمان، روزی را به گشت در شهر هانوفر میگذرانم و امسال هم فرصتی شد تا بدون برنامهای از پیش، راهی هانوفر شوم، شنبهی ۲۴ ماه اوت.
شهر اما حال و هوای دیگری داشت، پرنشاط و روشن بود و آنجا بود که داستان بانوی سیاهجامه را شنیدم! بانوی سیاهجامهای که در شنبهی آخرین آخرهفتهی ماه اوت به رسمی نمادین، فداکارانه خود را آماج محنتها و درد و رنج مردم میکند، آنچنان که ما در اتشافروزی آخرین شب چهارشنبهی هر سال میکنیم!
بانوی سیاهجامه آتشی میشود تا مردمانی برگرد او پای بکوبند و دستافشانی کنند، درد و رنج و افسوس را نثار او کنند، زردی خود را به او دهند و سرخی او را از آن خود کنند!

بانوی سیاهجامه نمادین امسال
اینجا آتشی و شعلهای درکار نیست،
بانو اما، شعله است و آتش است و عشق است، تا ببینی، تا بشنوی، تا دستی را بفشاری، تا دوستی را در آغوش بگیری، تا بگریی، تا بخندی و تا زندگی کنی.
پانوشت:
درباره ی مونیک آندره سرف (باربارا) بخوانید
او هم بانویی سیاه جامه بود و بخوانید از ترانه ای که او خواند، گوتینگن!